زندگی من و بابازندگی من و بابا، تا این لحظه: 17 سال و 11 ماه و 27 روز سن داره
محمد منمحمد من، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

نگفته هایی در من، برای تو

نامه پنجاه و چهارم

سلام عزیز نیومده مامان مامان امروز حالش خوب نیست ...... از دست خودش عصبانی ..... زیاد دلش پره ........ حرف میزنه .......... حرفایی که نباید از دهن در بیاد ......... حرف از نیومدن تو .... اما هیچکی دلش واسه من و تو نسوخته همه مثل همن ........ فقط باید دروغ بگم .......... خسته ام از این دروغها میترسم اشتباه کنم ........... نباید بگم مگه نه ........... باید نبودن تو و نیومدنت یه راز باشه تو دلم اما مثل اینکه من برای خودم راز نگه دار خوبی نیست ............. فکرم میره تو آینده ............. اینا که میفهمن ........... بذار الان که دلم پره براش بگم .............. ولی اگه کارم اشتباه باشه چی خدا رو شکر ساعت تموم شد ............ و بقیه بی...
23 اسفند 1391

نامه پنجاه و سوم

عزیز دل مادر داریم به روزای پایانی این دوره هم نزدیک میشیم ..... روزای پر از امید من .... مثل هر ماه  
20 اسفند 1391

نامه پنجاه و دوم

اگر کسی تو را با تمام مهربانیت دوست نداشت ، دلگیر مباش که نه تو گناهکاری نه او !  آنگاه که مهر می ‌ورزی ؛ مهربانیت تو را زیباترین معصوم دنیا می کند پس خود را گناهکار مبین !  من عیسی نامی را می شناسم که ده بیمار را در یک روز شفا داد و تنها یکی سپاسش گفت !  من خدایی می شناسم که ابر رحمتش به زمین و زمان باریده یکی سپاسش می گوید و هزاران نفر کفر ! پس مپندار بهتر از آنچه عیسی و خدایش را سپاس گفتند از تو برای مهربانیت قدردانی می کنند !  پس از ناسپاسی هایشان مرنج و در شاد کردن دلهایشان بکوش که این روح توست که با مهربانی آرام می گیرد !  خوبی دلیل جاودانگی تو خواهد شد ؛ ...
20 اسفند 1391

نامه پنجاه و یکم

سلام عزیز دل مامان عزیزی که هر ماه انتظار اومدنت رو میکشم و هرماه هم امیدوار به نتیجه دادن این انتظار گلکم اخر این هفته رفتیم تهرون ..... تا هم سری به عموی بابا که بیمارستانه بزنیم هم اینکه بریم تولد دختر عمه هات مائده و فائزه خیلی خوش گذشت و جای تو واقعا خالی بود اخه همه نی نی داشتن جز من بگذریم برگشتن از تهرون بابایی پشت چراغ قرمز برام گل نرگس خرید .... اخه من عاشقشونم و بابات هم عاشق گل خیلی بابایی رو دوستش دارم اینم عکس گل نازم ...
12 اسفند 1391

نامه پنجاهم

یه حسهایی هست که نمیفهمی از کجا شروع شده و به کجا قراره ختم بشه یه حسهایی هست که دوست داری داشته باشی و از داشتنشون شرم میکنی یه حسهایی هست شیرین  ولی  اگه خیلی مزه مزه اش کنی میشه تلـــخ   تلـــــخ یه حسهایی هست که مثل موریانه  شروع میکنه به خوردن اجزای ذهنت و کلونی میسازه واسه خودش یه حسهایی هست که باهاشون گیجی  خیلی گیـــــــــــــــــــــــــج   و الان من از اون حسها دارم از اون خوابها از اون لحظه های سردرگمی میدونم اینا الان به تو عزیز دلم هیچ ربطی نداره  ...... ولی خب میدونم که یه روزی درگیرش میشی اونوقت میشی مثل الان مامانت
9 اسفند 1391
1